من و دوستم، امروز هردو غمگینیم، هردو میسوزیم...
زمان چرا متوقف شده؟
نشنیدن سودها دارد و گفتن سوزها...
این آتش را کسی روشن نکرد؛ از زیر خاکستر زبانه کشید...
بیپرده میگوید تو بد باش تا بدانند که من خوبم...
قانون تغییر همه را شامل شده...
رفاقتهای پنهان از پرده برون افتاده هرکس سهم خود را میطلبد...
تکرارها مکرر شده...
مادر مثل تو زیباتر میزاید، پدر داناتر از خود برمیدهد و کوره همچنان دایر است و آتش آماده...